دولت سُبکری – نخستین دولت ترکان در ایران / حیدر بیات

(این مقاله در حوالی سالهای ۱۳۸۴ -۸۵ در هفته‌نامه‌های پیام قم، بهار زنجان و همچنین در مجله ائل سؤزو در شیراز و همچنین سایتها و وبلاگهای اینترنیتی منتشر شده است و اکنون در اینجا بنا به درخواست بعضی از دوستان بازنشر می‌شود.)

 

«و این سُبکری شبیه طغرل کافر نعمت غلام آل سبکتتگین

است که خاندان خداوندان خویش را به خیر خیر برداشتند»

«ملک الشعرای بهار»

 

مقدمه

 

رسم معمول مورخان بر این است که دولت‌های ایرانی پس از اسلام را از طاهریان شروع کرده، در ادامه به صفاریان، سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و … می‌پردازند. و در این میان به دولت‌های کوچکی نظیر دلفیان، صاحب الزنج و.. نیز اشاره می‌کنند. اما در این میان چه بسا حکومت‌هایی نیز باشند که به تمامی از قلم افتاده و ذکری از آن به میان نیاید. حکومت سُبکری یکی از این حکومت‌هاست که اتفاقا تاثیر بسیاری نیز در سیاست آن روز بر جای نهاده و موجب زوال صفاریان شده است. چه بسا اگر سُبکری ظهور نمی‌کرد با قدرت گرفتن صفاریان سلسله‌های بعدی از جمله غزنویان و سلجوقیان به وجود نمی‌آمدند و تاریخ به گونه‌ی دیگری رقم میخورد. حکومت سُبکری از دو جهت برای ما مهم است: نخست آنکه به عنوان اولین دولت ترک و نیم قرن قبل از غزنویان ظهور کرده است و دوم آنکه بر عکس سایر حکومت‌های ترک که از خراسان و شمال شرقی ایران ظهور کرده اند در جنوب ایران یعنی شیراز ظهور کرده است.

 

حکومت سُبکری به دلایل چندی در تاریخ معاصر مطرح نشده است و این مسئله دلایل چندی میتواند داشته باشد از آنجمله عمد جریان تاریخ نگاری معاصر ایران در تحریف تاریخ ترکان که به اقتضای سیاستهای دولت پهلوی صورت میگرفت. تاریخ نگاران ترک ترکیه نیز تاریخ دولت‌های ترک ایرانی را بیشتر تا آنجا که با تاریخ ترکان خود ترکیه مربوط است دنبال می کنند و اصولا تاریخ سلاجقه برای آنان بسیار مهم است. به هر روی تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد کسی از تاریخ نویسان معاصر به این امر نپرداخته و مقاله حاضر نخستین نوشته در این موضوع به شمار می رود.

 

سُبکری کیست؟

 

سُبکری از ترکانی است که در حمله یعقوب لیث ۲۵۶ ه صفاری به رُخد (شهری نزدیک سیستان) به همراه برادر خود به اسارت در می آید. تاریخ سیستان می نویسد:

«به سیستان باز آمد و به راه اندر خلج و ترکان بسیار بکشت و مواشیشان بیاورد و بردهء بسیار آورد و سُبکری یکی از آن بندگان بود»

(تاریخ سیستان، ص ۲۱۹)

شرق ایران بخصوص مناطقی چون غزنه، طخارستان، کابل و طخارستان از دیر باز سرزمین ترکان بوده و مورخان بسیاری به این امر اشاره کرده اند. [۱] از جمله مقدسی می نویسد:

«سیستان به دست آل عمر و بن لیث و غرجستان به دست شار غرجستان و جوزجان به دست آل فریغون و غزنین و بست به دست اتراک میباشد» (احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ص ۳۳۷)

خوارزمی در مفاتیح العلوم که آن را در بین سالهای ۳۶۳ و ۳۸۱ نوشته است، مینویسد: «هیاطله نام گروهی از مردم قدرتمند است که مالک سرزمینهای تخارستان بوده‌اند و ترک های خلج و کنجاک باقیمانده آنهاست.» (مفاتیح العلوم ص ۱۴)

اصطخری می نویسد: «خلج نوعی از ترکانند و در قدیم به این زمین افتادند و میان هندوستان و نواحی سیستان اقامتگاه ساختند مردمی اند به شکل و زی و جامه ترکان و به زبان ترکی سخن میگویند.» ( ترجمه مسالک و ممالک اصطخری ص ۱۹۶)

ابن خلکان از مورخین قرن هفتم هجری می نویسد: «در حدود سیستان قبیله‌ای از اتراک سکونت داشتند که پادشاهان آن رتبیل بود» (ترجمه تاریخ یمینی ص ۲۸۲ و ۲۸۵)

عبدالله البکری الاندلسی از نویسندگان قرن پنجم هجری نیز کابل را شهر ترکان می داند: « کابل مدینه معروفه فی بلاد الاتراک.» (: کابل شهر معروفی در سرزمین ترکان است).

 

نویسندگان بسیار دیگری نیز از جمله خلیل بن احمد (قرن دوم هجری) عبدالحی گردیزی، ابن اثیر و غیره به ترک بودن نواحی شرقی سیستان اشاره کرده اند که نقل قول آنها در این مقال مختصر نمی گنجد.

باری سُبکری یکی از این ترکان بود که به تاریخ شوال ۲۵۶ در حمله یعقوب لیث اسیر صفاریان شد. در این که آیا سُبکری از ترکان خلج بوده است یانه چیز روشنی در دست نیست. ملک الشعرای بهار او را از ترکان خلج میداند اما میدانیم که قبایل بسیاری از ترکان از جمله قرلق، کنجاک، لاچین[۲]، خلخ و … در شرق ایران ساکن بوده‌اند و تعیین این که سُبکری از کدام طایفه بوده مشکل است.

در مورد سپری شدن ایام اسارت سُبکری در نخستین سالها نیز چیزی نمی دانیم، اما میدانیم که وی شخصی بسیار خردمند و بادرایت و نیز زیباروی بوده است. اینها صفاتی است که نویسنده گمنام تاریخ سیستان وی را بدانها متصف می کند و علاوه بر آن از علاقه ویژه یعقوب صفاری بر سُبکری نیز سخن می راند. نه تنها یعقوب بلکه تمام دولتمردان صفاری شیفته شخصیت و منش سُبکری بوده‌اند. زمانی که منشور خلیفه عباسی برای امارت شیراز به یعقوب می رسد برای تعیین والی شیراز با دولتمردان خود به شور و مشورت می پردازد و دولتمردان همه بالاتفاق بر صلاحیت سُبکری در این مورد تایید می کنند. «گفتند سُبکری که مرد باخرد است»

 

یعقوب نیز حرف دولتمردان خود را پذیرفته و ولایت شیراز را به همراه خلعت های فاخری به سُبکری می دهد. جالب اینکه خود سُبکری در این جلسه مشورتی حضور نداشته است.

می دانیم که یعقوب در سال ۲۶۵ هجری از دنیا رفته است. بنابراین سُبکری مراحل پیشرفت را در دستگاه صفاری بسیار سریع طی کرده است. چرا که در کمتر از ۶ سال از اسارت به ولایت رسیده است. به همین جهت این احتمال وجود دارد که او قبل از اسارت به دست یعقوب لیث در دستگاه رتبیل شاهان یعنی شاهان ترک شرق سیستان با مسائل دیوانی و کشورداری آشنا بوده باشد. توضیحی در مورد کلمه رتبیل در اینجا ضروری به نظر می رسد. ملک الشعرای بهار مصحح تاریخ سیستان آن را به زنبیل تصحیح کرده است چرا که به عقیده وی «رتبیل با تحقیقاتی که نگارنده به عمل آورده نه به فارسی و نه هندی و نه به هیچ کدام < !؟> معنی ندارد» (تاریخ سیستان، ص ۱۲۱، پاورقی ش ۱)

 

حسین علی یزدانی نویسنده افغان در پاسخ همفکران افغانی بهار می نویسد: «مورخین اسلامی عموما رتبیلان را ترک خوانده اند» و سپس شواهدی را از طبری، ابن اثیر، ابن خلکان، هیوان تسانگ و … برای مدعای خود ارائه می کند و نتیجه می گیرد که «عده ای از مورخین برای یافتن معنی و ریشه کلمه رتبیل در زبان فارسی و پشتو و هندی به جستجو پرداخته اند و زحمات بیهوده‌ای متحمل شده اند و آنرا به خیال خودشان به ربتیل، ژنتپیل، زنده پیل، رسل، نزیل، ریزبل، زنبل، انتبل، رتن پال، رتنه پاله، رنه پاله، پاله، رتهه پیل و صور دیگر تصحیح و ریشه یابی! کرده اند که تمام این تلاشها رجما بالغیب بوده و راه به جایی نبرده‌اند. چون رتبیلان ترک بوده اند و ریشه و معنای این کلمه را در زبان ترکی یا مغولی باید جستجو کرد نه در زبانهای هند و اروپائی» (پژوهشی در تاریخ هزاره ها، ص ۱۲۲)

 

سُبکری بعد از یعقوب

 

عمر یعقوب موسس سلسله صفاری دیری نمی‌پاید و از غصه نبرد « دیر عاقول» که در آن از سپاه بغداد شکست خورده است می‌میرد و برادر او عمرو لیث در سال ۲۶۵ جانشین او می شود. در این زمان منشور ولایت خراسان، سیستان، اصفهان، کرمان، حرمین و نیز ریاست پلیس بغداد از سوی خلیفه بغداد به صفاریان اعطا شده است و رابطه خلیفه بغداد و امیر صفاری به اوج خود رسیده است. سُبکری بعد از یعقوب نیز موفق شده است موقعیت خود را در میان صفاریان حفظ کند و در سال ۲۷۵ به عنوان ایلچی و نماینده دولت صفاری به بغداد نزد خلیفه می رود.

«و سُبکری را عمرو به بغداد فرستاد با هدیه های نیکو نزدیک موفق و احمد بن الاصبع با او یکجا برفت و سُبکری به بغداد رسید اندر ذی القعده خمس و سبعین و مائتی».

 

بعد از آن دوباره از روزگار سُبکری خبر نداریم. در این زمان سامانیان ماوراء النهر و بلخ را در اختیار داشتند اما خلیفه عباسی برای ایجاد اختلاف و افروختن شعله جنگ میان سامانیان نوظهور و صفاریان اعلام کرد که سامانیان را به رسمیت نمی‌شناسد و فرمان حکومت ماوراء النهر و بلخ را برای عمرو لیث صفاری فرستاد. این فرمان عمرو را به عمق ماوراء النهر کشاند و در نبردی که به سال ۲۸۷ در نزدیکی بلخ صورت گرفت عمر به اسارت اسماعیل در آمد.

 

تاریخ پژوه معاصر رسول جعفریان در این مورد می نویسد: « در سال ۲۸۹ عمرو در زندان بمرد یا کشته شد و امارت صفاری یکباره فرو ریخت.» (از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان ص ۵۴) اما فرو ریختن امارت صفاری علت دیگری نیز داشت و آن نقش سُبکری در دولت صفاری بود. مولف تاریخ سیستان که بر عصبیت خاص فارس گرایی نیز متهم است سُبکری را خائن می داند و ملک الشعرای بهار نیز بعد از هزار سال بر همان عقیده است. ماجرا از این قرار است که بعد از عمرو لیث لشکر صفاری با طاهر بن محمد بن عمرو بیعت می کند و طاهر، احمد بن شهفور را به وزارت دولت خود می گمارد. این اتفاق در بیرون از سیستان می‌افتد و گویا سُبکری آن موقع در سیستان بوده است. بعد از بازگشت طاهر صفاری به سیستان، سُبکری که نفوذ بسیاری بر روی لشگر صفاری داشته و خود طاهر نیز تحت نفوذ او بوده است با وزارت احمد بن شهفور مخالفت می کند:

 

« و سُبکری مستولی گشته بود بر طاهر و بر سپاه و همه را گرفته بود و نمی بایست که احمد بن شهفور وزرات کردی و نامه که او می‌نبشت نهان همی کرد و علی بن اللیث به سیستان نهان بود و سُبکری سر با او یکی داشت» (تاریخ سیستان، ص ۳۵۳)

سُبکری فرماندهان سپاه و به قول تاریخ سیستان سرهنگان را به حضور علی بن اللیث می‌برد و در آنجا بر سر اینکه چه کسی امیر صفاری باشد نزاع در میگیرد:

«و اختلاف میان سپاه افتاد یکی گفت طاهر باید، دیگری گفت علی که اوخود وصی یعقوب بود» (تاریخ سیستان ص ۲۵۴)

این توطئه گویا کار ساز نمیشود و به هر روی طاهر به عنوان امیر صفاری بر جای خویش می‌ماند اما جالب اینکه در این میان موقعیت سُبکری نیز خللی نمی‌بیند. در این زمان عمرو لیث صفاری که اسیر سامانیان بود به دست صفاریان می‌رسد که نوشته بود ۲۰ ملیون درم (۲۰ بار هزار هزار درم) برای سامانیان بفرستید تا مرا آزاد کنند. طاهر با فرماندهان سپاه مشورت می‌کند و آنان به جهت اینکه با وجود زنده بودن عمرو به جای تلاش برای رهایی او، طاهر را جانشین او انتخاب کرده‌اند فرستادن پول را به صلاح نمی‌دانند و با گفتن این جمله که «اگر او آزاد شود نه تو مانی و نه ما» طاهر را از این کار منصرف میکنند. بعد از ان که خیال طاهر از بابت عمرو لیث آسوده میگردد برادر خود یعقوب را خلیفه خود در حکومت سیستان تعیین می کند و « خود روز و شب به نشاط و لهو مشغول شد و کار سُبکری گرفت و همه حل و عقد به دست او شد» ( تاریخ سیستان، ص۲۵۴)

 

بدین ترتیب سُبکری که روزگاری به عنوان اسیر به دستگاه صفاری آورده شده بود اینک به عنوان بزرگترین دولتمرد صفاری همه امور را به دست خود میگیرد و امیر صفاری و وزیر وی و فرماندهان سپاه همه و همه بی‌اذن او دست به کاری نمی‌زنند.

این نفوذ کم نظیر چگونه برای سُبکری حاصل می شود؟ علاوه بر آنکه بر خردمندی و درایت وی تاکید شده است احتمال دیگری نیز وجود دارد. یعقوب لیث به هنگام حمله به سرزمین رتبیل شاهان اسرای بسیاری از ترک و خلج همراه خود آورده بود بسا که این اسیران نیز هر یک به نوبه خود در میان لشکریان و دیوانیان بالیده و اکنون همه هوای سُبکری را داشتند تا انتقام خود را از صفاریان که « به راه اندر خلج و ترکان بسیار بکشتـ»ـه بودند، بگیرند. برادر سُبکری نیز به همراه او در این جنگ اسیر شده بود و غالب نام داشت. و نیز بسا که همین انتقامجوئی ترکانه موجب زوال صفاریان میشود. مولف تاریخ سیستان بر این نکته سرپوش میگذارد و زوال صفاریان را به ترکان غزنوی نسبت میدهد. شیون نامه این مولف بسیار خواندنیست:

 

«و چون بر منبر اسلام به نام ترکان خطبه کردند ابتدای محنت سیستان آن روز بود» مولف تاریخ سیستان شاید از این روی به ترکان و خلجیان شرقی خرده نمی گیرد که در آنصورت جنایات صفاریان نیز آشکارتر میشد. به ویژه که این جنایتها به نام بسط اسلام نیز صورت نگرفته است. چرا که ترکان شرق ایران قبلا در زمان امویان به اسلام گرویده و پادشاهان آنان از عراق دیدن کرده بود.

هم از این روی عبارت تاریخ سیستان مبنی بر اینکه:

«به سیستان باز آمد و به راه اندر خلج و ترکان بسیار بکشت و مواشیشان بیاورد و بردهء بسیار آورد.» از دیدگاه دینی توجیهی ندارد و مسلمان نمی تواند اسیر مسلمان را به عنوان برده در اختیار خود بگیرد. تصفیه نژادی و نسل کشی یکی از کارهای رایج حکومتهای شعوبی و فارسی بعد از اسلام است که به عنوان یک میراث شوم از ساسانیان به آنان رسیده است. جز ترکان مسلمان شرق ایران که به دست صفاریان قلع و قمع میشوند نسل‌کشی دیگری نیز دو قرن بعد توسط دیلمیان در شیراز اتفاق می افتد. دیلمیان که خودر ایرانی میدانستند و معمولا اسامی پیش از اسلام را برای خود انتخاب می کردند. در سال ۳۸۵ کار بسیار ننگینی را در این زمینه صورت دادند. جعفریان می نویسد: «در فارس نیز صمصام الدوله که متکی به نیروهای دیلمی بود دستور داد تا هر چه ترک یافتند بکشند»[۳] (از طلوع طاهریان…ص۱۳۷)

 

گفته شد که سُبکری در حکومت طاهر صفاری به نفوذ عجیبی دست یافته بود هم از این روی احمد شهفور وجود اورا در سیستان مخل وزارت خود می‌پنداشت و طاهر را بر علیه سُبکری تحریک میکرد. در نهایت حرفهای وزیر بر امیر تاثیر نهاد و طاهر با وزیر خود همرای شد. نفوذ سُبکری مانع از آن بود که بتوانند او را از صحنه سیاست علنا حذف کنند، لذا توطئه ای را ترتیب دادند که او را از مرکز یعنی سیستان بیرون کنند و به همین جهت: «باز تدبیر کردند که سُبکری را به رُخد فرستند و از درگاه دور افکنند و عهد نبشتند او را به رخد و کابل و هندوستان و خلعت بدادند و او نرفت.»

 

سُبکری با هوشیاری و درایت خود توانست توطئه امیر و وزیر صفاری را نقش بر آب کند. با شکست توطئه نخست، صفاریان توطئه دیگری را طراحی می کنند و سپاه و فرماندهان آن را که تحت نفوذ سُبکری است تحت فشار قرار می دهند و محمد بن حمدان یکی از فرماندهان طرفدار سُبکری به ولایت داور و بست منصوب میشود. چون وزیر صفاری معتقد بود با وجود محمد بن حمدان نمیتوان سُبکری را از پای در آورد گویا محمد بن حمدان نیز در باطن از رفتن به داور و بست خودداری می‌کند به همین جهت به دستور وزیر صفاری او را ربوده و به قتل میرسانند. در این زمان وزیر صفاری و برادرش که قبلا والی بست بود و اینک برای کمک به برادر وزیرش، در از سر راه برداشتن سُبکری به سیستان آمده است در خدمت امیر صفاری هستند. سپاه سیستان به تدبیر سُبکری در جلوی دارالاماره منتظر گشته و چون احمد بن شهفور وزیر و برادرش از آنجا بیرون می آیند هر دو را به اسارت در می آورند و انگشتری (که نشان وزارت و ولایت بوده) از دستانشان در آورده و در قلعه زندانی می کنند. علاوه بر آن خانه دو برادر نیز غارت میشود. بعد از این آشوب طاهر در مقابل سُبکری تسلیم میشود و عبدالله بن میکال که وزارت او از همان ابتدای کار توسط سُبکری به طاهر پیشنهاد شده بود به وزارت صفاریان منصوب میشود. سپاه نیز که مورد بی مهری وزیر قبلی بود خلعت و صله دریافت می کند و دوباره: « کار همه بر سُبکری قرار گرفت» (تاریخ سیستان ص ۲۵۶)

 

عبدلله بن میکال که اینک وزیر صفاریان شده بود در واقع مهره سُبکری به شمار می آمد « و عبدالله آن کردی که فرمان سُبکری کردی» در این میان حوادث مهمی نیز اتفاق می افتد و یکی از فرماندهان سپاه به نام بلال بن ازهر و برخی دیگر از دولتمردان با سُبکری مخالفت می کنند و حتی گاه کار به نزاعهای خونین می کشد اما طاهر و وزیرش جز به فرمان سُبکری کاری را انجام نمی‌دهند. سُبکری بعد از کشمکشهای بسیار کرمان و فارس را به دست میگیرد و علاوه بر آن هیچ مالیاتی برای صفاریان نمی‌فرستد و این در واقع نوعی اعلام استقلال از سوی سُبکری است. و بدین ترتیب اولین دولت ترک در ایران پس از اسلام شکل می گیرد. و سُبکری ترک، اسیر دیروز به امیر امروز تبدیل میشود. طاهر صفاری برای حفظ حکومت خود و از بین بردن سُبکری در سال ۲۹۲ به شیراز لشکر کشی می‌کند لیکن سُبکری که به تدبیر و کفایت مشهور است با چانه‌زنی‌های سیاسی و وعده‌های سرخرمن لشکر صفاری را از شیراز دور می‌کند. بعد از این بین سالهای ۲۹۲ و ۲۹۷ درگیری‌هایی بین سُبکری و صفاریان به وجود می آید و برادر سُبکری توسط صفاریان کشته میشود و پسر لیث صفاری نیز از سوی سُبکری گروگان گرفته میشود. سُبکری در سال ۲۹۷ مناسبات خود را به طور کامل با صفاریان قطع می‌کند و از خلیفه بغداد برای امارت کرمان و سیستان و فارس منشور می‌گیرد و به رسمیت شناخته میشود. گرفتن منشور از بغداد در آن موقع کار بسیار سختی بوده است، چرا که عباسیان همواره بر حکومت مستقیم تاکید داشتند و تنها در جایی که قدرت مقابله نظامی با حاکمی را نداشتند مجبور می‌شدند برای وی منشور بفرستند و حکومتش را به رسمیت بشناسند. بنا به نوشته تاریخ سیستان «عمل پارس و کرمان و سیستان» یعنی جنوب شرقی ایران از سوی بغداد به سُبکری واگذار میشود و او نیز والیانی را به شهرهای مختلف گسیل می دارد و اسماعیل بن محمد بن ابراهیم بمی را به عنوان وزیر خود انتخاب می کند.

 

دولت مستعجل

 

اگر ابتدای دولت سُبکری را بدو تسلط او به فارس و کرمان در نظر بگیریم باید گفت که سُبکری کمتر از یک دهه حکومت کرده است. و این حکومت در سال ۲۹۹ با حمله مقتدر عباسی و شکست سُبکری به پایان میرسد. سُبکری با سپاه خلیفه در شیراز میجنگد و شکست میخورد و با سپاه خود به بم میرود در آنجا نیز جنگ سختی در میگیرد و دوباره سُبکری شکست میخورد و به ناچار با سامانیان وارد مذاکرده میشود. سامانیان از کمک به او طفره میروند لیکن در ظاهر وی را پناه می‌دهند اما در باطن با حکومت بغداد معامله کرده و سُبکری را که به مرو رفته بود دستگیر و دست بسته سوی بغداد می‌فرستند و نخستین حکومت ترکان در ایران بدینگونه به پایان میرسد. سُبکری در واقع از ترکان شرق ایران است از ترکان افغانستان که تا دوره قاجاریه جزئی از ایران محسوب میشد و در آن دوران به همراه بخشهایی از آذربایجان و ترکمنستان از پیکره این کشور بزرگ جدا شد. کشوری که روزگاری با رشادتهای سلجوقیان و صفویان هر روزه بر قلمرویش افزوده می‌شد.

 

——————————————————————————–

.[۱] اقوام و طوایفی که اکنون در کشور افغانستان به نام هزاره ها نامیده می شوند از نسل همین ترکانند. حسین علی یزدانی نویسنده افغانستانی در کتاب گرانسنگ خود با نام «پژوهشی در تاریخ هزاره ها» دلایل علمی انکار ناپذیری در این باب ارائه کرده است که خوانندگان محترم می توانند به آن رجوع کنند.

.[۲] هزاره لاچین قبیله ای بودند که در اطراف بلخ و بلخاب و سنگ چارک سکونت داشتند امیر خسرو دهلوی شاعر نامدار هند که به خمسه نظامی گنجوی نظیره نوشته از ترکان لاچین است. فردوسی نیز در شاهنامه چند جا از این قبیله یاد می کند:

هزاران سوران ایران گروه/ ز لاچین دلیران ابر گرد کوه

و من ایدر بمانم نیابم به راه/ نیابم به افغان و لاچین سپاه

و:چنین گفت دهقان دانش پژوه/ مر این داستان را ز پیشین گروه

که نزدیک زابل به سه روز راه / یکی کوه بد سرکشیده به ماه

به یک سوی او پشت خرگاه بود / دگر دشت زی هندوان راه بود

نشسته در آن دشت بسیار کوچ / ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ

برای اطلاعات بیشتر در این مودر به کتاب پژوهشی در تاریخ هزاره ها صفحات ۱۲۰ و ۱۲۱ مراجعه کنید.

.[۳] هدف از گوشزد کردن این نکات تاریخی جهت تفرقه افکنی میان اقوام ایرانی نیست اما تاریخ نگاران، شاعران و نویسندگان شعوبی و شوونیستی که به هر بهانه ی خردی به ترکان میتازند و سراسر کتب تاریخی، ادبی و حتی دیوانهای شعری آنها فحش و ناسزا به نژاد ترک و عرب است بدانند که حکومتهای پارسی در طول سالهای اندک حکومت خود چه فجایع ننگینی را مرتکب شده اند. در عوض در هیچ جای تاریخ دیده نشده است که احدی از حاکمان ترک کسی را به جرم فارس و دیلم بودن از دم تیغ بگذرانند. باری، «این سخن بگذار تا وقت دگر.»

 

  • سید حیدر بیات

 

 

ارسال دیدگاه