آزاده‌گي شهريار / اصغر فردی

(فصل ۱)

‏ ساية دولت همه ارزاني نودولتان‏
‏ من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن‏
‏ ****‏
به دستبوسِ كسان قدّ من خميد ولى‏
به گردنم ! كه به تعظيم ناكسان نخميد‏
اگر كه خاك شدم زيرِ پاىِ خلق چه باك‏
هزار شكر كه خارم به پاى كس نخليد

‏ چشم گشودن و بار آمدن در محيط ملتهب مركزيت انقلاب‌هاي پي‌در‌پي خرد و كلان مانند ‏مشروطيت به عنوان بزرگ‌ترين انقلاب عصر و جنبش‌هائي مانند قيام‌ شيخ‌محمد خياباني و لاهوتي باليدن ‏در منزل رجلي مانند حاجي ميرآقا خشگنابي ـ كه محل آمد و شد و مذاكرات اجلة ‌رجال تبريز بود ـ از او ‏شخصيتي پرسنده، احتجاج‌جوي، آزاده و عدالت‌خواه ساخته بود. تعلم تحت اراده و ادارة مشتهرين به ‏آزاده‌گي و شجاعت مانند اسماعيل آقا اميرخيزي «منشي و مشاور ستارخان» و مداومت به استماع خطبه‌هاي ‏شورانگيز شيخ دموكرات و مطالعة روزانة جريدة «تجدد» كه به‌سردبيري معلمش ميرزا تقي‌خان رفعت ‏منتشر مي‌شد، لابد او را متفاوت با افرادي داراي روحية لاقيد و بي‌تفاوت به حادثات و واقعات پيرامون و ‏حيات اجتماعي ساخته بود. تمام گوشه گوشة زنده‌گي‌اش چنان بود كه اصولاً او مي‌بايست يك انقلابگر ‏حرفه‌ئي شود. ‏
چشمش با مجاهدات جانبازان مشروطه‌طلب، مشامش با بوي خون و باروت و گوشش با نهيب مهيب ‏توپ‌ها گشوده مي‌شود كه تا پايان عمر آن مرايا و مناظر از خاطرش زدوده نمي‌شود:‏
سردار غیور ملی ما
از اوست غرور ملی ما
آیا نه پدیده‌ای در این خاک؟
با آن دل شیر و گوهر پاک
آن لحظه که شهر بود تسلیم
در سنگر او چه بود تصمیم؟
آزادی ما به چشم قانون
در سنگر او گریستی خون
آویخت به دامنش که پادار
دست من و دامن تو سردار
مشروطه گرفته دامنش را
طوقی شده بغض گردنش
آن روز به نعره‌های سردار
برگشت حرارتی به احرار
ناگاه امیرخیز تبریز
سیلی شد و سیل وحشت‌انگیز
یک شهر عجین خاک و خون شد
تا بیرق ظلم سرنگون شد ‏

در قنداقه بود كه ستارخان ديوار خانه‌شان را براي رخنة مجاهدين به سنگر دشمنان كنده و وارد حياط خانة ‏حاج ميرآقا شده و ميرمحمدحسين شيرخوار را در آغوشش گرفته بود. زنده‌گي محصلي در تبريز آن ‏سال‌ها (مشروطيت و قيام خياباني) بس نبود، ادامة حيات نيز پر از التهابات سياسي بود. براي ادامة تحصيل ‏در مدرسة دارالفنون به طهران اعزام مي‌شود و روز پنجم حوت ۱۲۹۹ به طهراني مي‌رسد كه پريروز ‏دستخوش كودتائي پايان‌بخش پادشاهي هزاران‌ساله شده بود. ديگر حكمران خاقان بن خاقان‌هاي باليده در ‏دربخانه‌ها نيست. قزاقي عربده‌كش است كه گرسنه آمده و عزم دارد در سنين باقيمانده متمول‌ترين مرد اين ‏حوالي شود. نه فرهنگ مي‌داند و نه شعر مي فهمد و نه كتاب ديده است و نه چشمي به پردة نقاشي فكنده ‏است و نه گوشي به سازي و آوازي سپرده است. در پيرامونش هم نمي‌خواهد از اين آدم‌ها ببيند و از اين‌رو ‏تمام رجال مورد قبولش قزاقان و پاگون‌دارانند. پسر عموئي فاسد و به همان مقدار خل و بي‌شعور دارد كه ‏وقتي به روستايش نامه مي‌فرستد، در محل نشاني فرستنده مي‌نويسد: طهران ـ كاخ سعدآباد ـ جنب ‏پينه‌دوزي مشهدي حسين دربندي.‏ ‏ از سر تقدير راه شهريار ۲۰ ساله با چنين جلاد احمق مقتدري‏
قطع مي‌شود. شبي ديگر حسادت رئيس چراغعلي‌خان (امير اكرم)، «تيمورتاش» در ضيافت منزل خودش با ‏مشاهدة شهريار جوان برانگيخته مي‌شود كه مورد توجه ستارة مشهور آن روزگار قمرالملوك وزيري واقع ‏شده است. ‏
بنابه ملاحظة موضوع و حوصلة اين مقام از تشريح اجزاء اين قضايا اعراض مي‌كنيم كه تمامي ظرائف و ‏دقائق مراتب مذكور در كتابي ديگري حول احوال و آثار شهريار به‌همين قلم مشروحاً بحث شده است. ‏
پاورقي:
‏ . چراغعلي‌خان بعد از اقتدار پسرعمويش به درجة سرتيپي و سرپرستي وزارت دربار و پيشكاري وليعهد و زمين‌خواري ‏و … مي‌رسد و به دريافت لقب امير اكرم نيز نائل مي‌آيد. حماقت اميراكرم را همسر رضاخان چنين نقل مي‌كند: ‏‏«چراغعلی‌خان آدم قلیل‌الهوش و کم‌سوادی بود. بعد از اینکه «رضا» کاخ سعدآباد را تکمیل کرد و ما ساکن آن شدیم، ‏تشکیلات وزارت دربار جلیله شاهنشاهی در ساختمان جلوی محوطه سعدآباد مستقر شد. چراغعلی‌خان امیراکرم هم که ‏از مسوولان طراز اول وزارت دربار بود، به این محل آمد و به‌کار خود مشغول شد. یک روز چراغعلی‌خان نامه‌ای به «پل ‏سفید» نزد اقوامش می‌فرستد و آدرس خود را: «وزارت جلیله دربار شاهنشاهی سعدآباد، روبه‌روی مغازة کفاشی مش ‏حسین دربندی» ذکر می‌کند! (مش حسین دربندی کفاش کهنسالی بود که از نوجوانی در آن محل مغازه پینه‌دوزی ‏داشت.) بستگان چراغعلی‌خان وقتی جواب نامه او را می‌فرستند از قضای روزگار یکی از پاکت‌های نامه به دست «رضا» ‏می‌افتد و رضا می‌بیند چراغعلی‌خان برای آنکه نشانی کاخ سعدآباد و قصر شاهنشاهی را درست داده باشد تا نامه‌رسان ‏گیج و گول نشود، نشانی قصر سعدآباد را روبه‌روی مغازه پینه‌دوزی مش حسین دربندی ذکر کرده است!

رضا هر وقت ‏این مطلب را به یاد می‌آورد می‌گفت خوب شد ما این سعدآباد را ساختیم و الا فامیل چراغعلی نمی‌دانستند نامه‌هایشان ‏را به کجا بفرستند!» (خاطرات تاج‌الملوك «ملكه مادر)‏

آزاده‌گي شهريار
(فصل ۲)

شهريار محصل بورسية ژاندارمري مدرسة طب است و در مريضخانة سپه دورة انترني طي مي‌كند. در ‏طهران كس و كاري ندارد. با فرخي و عشقي معاشرت مي‌كند. هر روزش در قرائتخانة طوفان با فرخي ‏يا در سير و گشت‌هاي پس‌قلعه با ميرزاده عشقي طي مي‌شود. به‌سرعت در طهران مشتهر مي‌شود. ‏شاعري مثل ملك‌الشعراء بهار او را مي‌ستايد و مي‌گويد قبل از سرودن شعر كتابچة شهريار را مي‌خوانم ‏تا طبعم را تشحيز كنم. ايرج ميرزا ذكر خيرش را مي‌كند. در اقتراح از كف عارف قزويني جايزة عبا را ‏مي‌ربايد. شازده افسر تمام مجال يك جلسة انجمن ادبي را به شعر خواندن او تخصيص مي‌كند.‏
اين محصل جوان عضو حزب «مردان كار» و شاگرد خاص سيدحسن مدرس است. هر روز كارش ‏رفتن به مجلس شورا و تشويق نطق وكلاء فراكسيون اقليت از جايگاه نظار است. در تظاهرات ‏جمهوري‌خواهي به‌همراه پسر مدرس (سيد عبدالباقي) دستگير شده است. هم طلبة علوم ديني و هم ‏محصل مدرسة طب است. مهم‌تر از اين‌همه تُرك است و تبريزي. سيداحمد كسروي هم عليهش در ‏كتاب معروف خود مطلب نوشته و ديوانه‌اش معرفي كرده است. ‏
شهريار مانند فرخي و عشقي شاعر سياسي و مبارز نبود، اما وقايعي او را در ميدان تعارض با قدرتمندان ‏دورة پهلوي اول قرار داده بود كه مسير زنده‌گي‌اش را تحت تأثير مشئوم و ساية تيرة خود قرار داد. بين ‏او و بالاترين كانون‌هاي نفوذ اصطكاكي سخت پيش آمده بود. او حتي نتوانست ايذائات رفته بر ‏سرنوشتش را با كسي در ميان گذارد. مقتدران غريب‌آزار ضعيف‌كش محصل نابغة طب را از دريافت ‏دانشنامه محروم كردند، جوان ۲۳ سالة به‌دور از پدر و خاندان را در زندان باغشاه محبوس كردند، ‏مدت چهار سال به دورافتاده‌ترين نقطه (نيشابور) تبعيد كردند، تسلسل اين ايذاء حتي بعد از مرگ ‏نفرات اصلي ستيزه‌جو ادامه يافت. يك طبيب پس از دريافت ديپلم طب و افتتاح محكمه هم در مدتي ‏كوتاه ناگريز به تعطيل مطب شد و به اشتغال در دون‌پايه‌ترين مشاغل از جمله كارگري در كارخانة ‏پتوبافي، بلديه و عاقبت به‌عنوان روزنامه‌نويس بانك مجبور شد. او عمري بدون ارتكاب به هرگونه ‏جرمي حداقلي، ابلاغ و تفهيم اتهام و محاكمه از كلية حقوق اجتماعي محروم شد و تنها منفذ بقا و ‏حيات در اثر مداخلة چند رجل منصف متنفذ كارمندي در بانك شد. در خلال شعري به اين نكته ‏اشارتي ظريف دارد:‏
چنين زجري به مجرم هم روا در هيچ قانون نيست
كشم زجر و ندانم با چه جرمي و چه قانوني

سرتاسر عمر همة رسانه‌ها به سكوت دربارة او موظف و در صورت ذكر نامش به توهين و افتراء و ‏بدگوئي مأمور بودند. البته جرائد براي افزودن تيراژ با درج اشعار و اخبار روزمرة او از شهرت خداداد ‏او بهره‌برداري مي‌كردند. ‏
در ايران همواره اشتهار اشخاص طي پروژه و برنامه‌ئي مدون تحقق مي‌گيرد و كسي معمولاً بر اساس ‏اهليت خود مشتهر نمي‌گردد، اما شهريار يگانه مستثنائي بود كه به‌وجه كاملاً محير بدون كمترين اراده، ‏نفوذ، اقتدار و سعي به اشتهار بي‌سابقه‌ئي در زمان حيات خود دست يافت. ‏
آقاي ابتهاج مي‌گويد: اگر روزنامه‌ئي در آستانة ورشكسته‌گي مي‌بود، تنها راه خروج از اين بحران را ‏در درج شعر جديدي از شهريار مي‌يافت و آن‌گاه در يك‌روز به تجديد طبع مي‌رسيد و ازين‌رو ‏مخبرين بر درگاه منزل او حاضر مي‌شدند تا لدي‌الخروج يا از او شعري بستانند يا تعقيبش كنند و از حال آن روزش گذارشي تهيه و ‏منتشر كنند. ‏
اين شهرت يكي از عمده مشكلات دستگاه سياسي حاكم بود كه ديگر نمي‌توانست مانند سال‌هاي پيش ‏از تبعيدش به خراسان او را در منتهاي درجه مورد آزار صريح مانند حبس و نفي‌بلد قرار دهد. بنابرين ‏روش‌هاي ايذائي دستگاه‌هاي خفيه و ادارات سياسي به پيچيده‌گي گرائيد. حاكميت با همكاري ‏كانون‌هاي نفوذِ ديگر از طرح چهره‌هاي بدل ادبي در مقابل او استقبال مي‌كردند. نقش مركب ‏به‌اصطلاح نخستين كنگرة شاعران و نويسنده‌گان ايران در سال ۱۳۲۴ خود حكايتي مطول از ‏جوامع‌الحكايات زنده‌گي مستور و مكتوم شهريار است كه طي آن كنگره بيرق نيما يوشيج به عنوان ‏مهم‌ترين شاعر برافراخته شد. فقط تورق كتاب گذارش آن كنگره نحو اجراء اين طرح را برملا ‏مي‌كند. ‏
معيشت سخت فراچيده بر شهريار يكي از نمودهاي تعارض با او بود كه تصادفات مقدر مانند ‏درگذشت برادر جوان و بازماندن ايتام او به تكفل شهريار در ادامة مرگ پدر و عزيمت مادر به طهران ‏براي زنده‌گي با پسرش از آن‌جمله بود. پيش‌تر نيز كه در همان سنين نخستين تحصيل پدر شاعر با ‏شنيدن شهرت شاعري فرزند شهرية مقرري‌اش را قطع و موجبات پديداري صعوبت‌هائي را فراهم ‏آورده بود. اينك ديگر تنگ دستي بر مشكلات عديده مانند ابتلائاتي چون اعتياد سنگين به مواد افيوني ‏و دل‌شكسته‌گي و افسرده‌گي مزيد شده بود. ‏لطف‌الله زاهدي طي نقل خاطرات متفرق و خارج از اين بحث به گوشه‌ئي از اين وضع چنين اشاره ‏مي‌كند:‏
در اين دوره يك روز در ميان كيسة بزرگي برداشته مي‌رفت بيرون

و اغلب پياده ميرفت تا دهن ‏بازار و مسجد شاه و مايحتاج زنده‌گي برادرزاده‌هاي خود را كه در تكفل او بودند خريد كرده با بار ‏سنگيني كه بعضي اوقات مجبور بود كول هم بگيرد برميگشت و در خط سير خود مبلغي را كه ‏سابقاً خرج و برج خودش ميكرد به فقرا ميداد و اغلب چشم‌هاي اشگ‌آلود و حال متأثر و رقت در ‏او مشاهده مي‌شد. ‏

ساية ستيزة پنهان حوزه‌هاي نفوذ و اقتدار حاكم همواره بر سر او سنگين و مانند شمشير دموكلس مدام ‏بر بالاي سر او در حركت بود. گاه چهره‌هاي آشكار حكومت براي همراهي با مردم و حيطة نفوذ ‏مردمي شهريار دست به اقدامات مزورانه‌ئي مي‌زد. هيأت وزراء لايحة بازنشسته‌گي زودهنگام او را به ‏مجلس شورا بردند و طي تصويب لايحة دوفوريتي با اهداء كسري سنوات او را متقاعد اعلام كردند. ‏
اين‌گونه اقدامات سيگنال‌هاي فراخوان او به همراهي با حكومت هم بود. اما شهريار هرگز توجهي به ‏چنين فريب‌كاري‌ها نداشت و در صورت لزوم از هجو حاكميت و اندام‌هاي آن فروگذار نمي‌شد. ‏
شاعر آزاده ميرزاده عشقي در تابستان ۱۳۰۳ به دستور رضاخان بر لب حوض حياط منزلش ترور مي ‏شود. شاعر در اين هنگام ۱۸ ـ ۱۷ ساله است. با عشقي مراوده دارد. به دفتر روزنامة قرن بيستم مي رود. ‏عشقي ذوق و ذكاوت او را مي‌ستايد و حتي «سه تابلوي مريم» خود را پيش از چاپ به اين شاعر جوان ‏سپرده تا بخواند و احياناً اظهار نظر كند. او پيش از اين طي تغيير يك كلمه سرنوشت شاهكار فرخي ‏يزدي را دگرگون كرده بود و اين‌نكته از سوي آن استاد منصف اذعان شده و بر سر زبان‌ها افتاده بود. ‏جزئيات مناسبات و معاشرات شاعرمان با عشقي و فرخي را در كتابي حول احوال شهريار مبسوطاً ‏نوشته‌ئيم. باري، تنها شاعري كه اين ترور را افشاء و شعر مي سرايد و بلافاصله آن شعر خونرنگ را در ‏چنان محيط خفقان‌كوبي بر زبان‌ها جاري مي‌سازد شهريار است:‏
نو جوانان وطن بستر به خاك و خون گرفتند ‏
تا كه در بر شاهدِ آزادي و قانون گرفتند ‏
رايگان در پاي نامردان برافشاني، چه داني ـ ‏
كاين همايون گوهر از كام نهنگام چون گرفتند ‏
لاله از خاك جوانان مي‌دهد بر دشت و هامون ‏
يا درفش سرخ بر سر انقلابيون گرفتند ‏
خـُرّم‌آن مردان‌كه روزي خائنين درخون كشيدند ‏
زان سپس آن روز را هر ساله عيد خون گرفتند ‏
تا به سير قهقهرائي آخرين فرصت كني گم ‏
خود عنان حزب در كف دشمنان دون گرفتند ‏
با دمي پنهان چو اخگر عشق را كانون بيأفروز ! ‏
كوره‌افروزان غيرت كام‌ازاين كانون گرفتند ‏
كار با افسانه نبود رشتة تدبير مي‌تاب ‏
آري ارباب عزائم مار با افسوس گرفتند ‏
خاك ليلاي وطن را جان شيرين بر سر افشان ‏
خسروان عشق درس عبرت از مجنون گرفتند ‏
برج ايفل يادگار همت مغلوب قومي است ‏
كز كف امواج دريا نعش ناپلئون گرفتند ‏
خوف كابوس سياست جرم خواب غفلت ماست ‏
سخت ما را در خمار الكل و افيون گرفتند ‏

انتخابات تشریفاتی و نمایشی و مجلس شورای شاهی آنها را به استهزا و افشاء گرفت. کابینه‌ها و صدر اعظم ‏را خر و پالان دیگر دانست. از قضا !؟ همان كابينة مكرم از تيغ هجمة هجو او در امان نماند:‏
باز باران بلای عقلا میآید
عاقلا! عقل رها کن که، بلا می‌آید
لاشخوران دُم خر کرده، خلال دندان
چه دهانی که از و بوی خلا میآید
پای صندوقِ خرک‌سازی و آخوربندی‌ست
که خزانِ حضراتِ وکلا می‌آید
گو خدا ده برکت رأی یکی پنج ریال ‏
زود بفروش که فردا «نِکُلا» می‌آید
کدخدا شو که نهار چلوئی هم داری
بعد شیرینی و ظرف شُکُلا می آید
حاجیِ مکه نه با شوق مریدِ صندوق
که به این هروله و هول و ولا می‌آید
وکلا یادِ وطن کرده و با کیسة پول
کاروانی‌ست که با برق و جلا می‌آید
کیمیاخانه بگو مجلس شورا که وکیل ‏
مس و تس می‌رود آنجا و طلا می‌آید
حزب هم دائر و کابینة تشریفاتی
گه «علی» می‌رود و گاه «علاء» می‌آید ‏
من که فاضل نی‌ام این می‌کشم از فضلة موش
تا بدانی چه به روزِ فضلا می‌آید

مي‌گفت در تمام عمر مقارن با حكومت پهلوي‌ها بیش از یک بار رای ندادم. در دارالفنون كه محصل ‏بوديم عزم كرديم رئيس دارالفنون را به مجلس بفرستيم. تبليغات و تشويقات كرديم و روز شمارش آراء ‏ديديم حتي يك رأي هم به‌نام او خوانده نشد. اگر خودم رأي نداده بودم باز احتمال باور بر شكست او ‏مي‌رفت، اما دستكم حودم كه به او ‏رأي داده بودم. از‌آن روز فهميدم كه انتخابات دستگاه مردم‌فريبي و نمايشي بيش نيست و ديگر هرگز در ‏هيچ رأي‌گيري اشتراك نكردم. ‏

اصغر فردی

__._,_.___

ارسال دیدگاه