به مناسبت چهارم دی ماه سالروز تولد حمیدآرش آزاد / زهره وفائي

«آرش‌آزاد» را اين طور شناختم
«اقرا باسم ربك‌الذي خلق…» همه‌ي انسان‌ها در بدو آفرينش، قبل از آن كه از سوي اطرافيان به نام‌هايي خوانده شوند و قبل از آن كه محيط مورد نشو و نمايشان آنان را به جايگاه‌هايي سوق دهد، مورد خطاب حيّ سبحان قرار گرفته و به يقين، همه به يكسان به خودشناسي دعوت شده‌اند. آنهايي كه به اين وحي لبيك گفته و نهايتاً روزي به شناختن دقيق خود روي آورده باشند شايد نيمي از آفريده‌ها نباشند. در ميان اين نيم نيز آنهايي كه خود را شناخته‌اند و سپس پاي به ميداني وسيع‌تر نهاده و حداقل در ميان اطرافيان به رسالت راهنمايي و ولايت راه يافته‌اند نيز شايد نيمي بيش نباشد. در ميان اين اندك مانده‌هاي انگشت‌‌شمار نيز كساني بوده‌اند كه پاي را فراتر نهاده و يافته‌هاي خود را به جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنند، بي‌منت بخشيده‌اند. رسالت جهاني بحث جداگانه‌اي است البته…
«آرش‌آزاد» اولين بار كه به دفتر ماهنامه «جوالدوز» آمد، با صدها مراجعه‌كننده‌ي ديگر كه ادعاي هنرنمايي داشتند، در ظاهر هيچ فرقي نداشت. همگي آنها بي‌شك يا درك از محيط را داشتند، يا به مرحله‌ي خودشناسي رسيده بودند، يا از توان بالايي در سخن‌پردازي و قلم‌زني بهره‌ور بودند و يا به رسالت راهنما بودن خود پي برده بودند. اما تعداد انگشت‌شماري همگي اين خصوصيت‌ها را يك جا در خود جمع داشتند.
«آرش» با آن ظاهر يكنواخت خود در بدو ديدار جاذبه‌اي براي هيچ كس ندارد. «او مرد عيالواري است كه حتي يك كليد هم از آن خود در جيب‌هايش ندارد…، چه خوب كه او زندانبان نيست…!» پس عمرش را صرف چه كرده است؟ موهايش را در كدام آسياب سفيد كرده است؟ نگاه‌هاي لاابالي گرانه‌اش سوژه‌ها را چگونه شكار مي‌كند؟ با آن همه خوش مشربي، تلخ‌ترين مايه‌هاي كاري را چگونه مي‌يابد؟ آيا او انساني چند بُعدي است؟ نه! آرش‌ انساني است كه به نداي وحي در خصوص خودشناسي لبيك گفت و سپس همانند همه‌ي رسولان، ابتدا در چهار ديواري خانه‌اش و به اطرافيانش يافته‌ها را قسمت كرد و بالطبع يافته‌هايش (درك صحيح+ بيان قوي+ اعتقاد بي‌تزلزل+ اراده‌ي خستگي‌ناپذير+ خلق‌دوستي+ حس مسئوليت) توانستند او را در اين وانفساي مال‌دوستي و دنياپرستي، شهرت‌طلبي و تك‌روي، تقيه و صيانت ذات… به مقامي برسانند كه چشم‌هايش همچون يك دستگاه راديولوژي بي‌عيب، تمامي ناديده‌ها را به وضوح ببيند و قلمش مانند نيشتري بي‌خطا، زخم‌ها را بشكافد و دردها را درماني بدهد… هر چند به تنهايي… «آزاد» بودنش نيز از اين روست… «من از آن روز كه دربند توام آزادم…»

زهره وفائي
آرش آزادين «ائوي» دانيشير…
۱۳۸۲- نجي‌ايلده بير نئچه بئكار(!) بير يئرده توْپلانيب، بيرليك‌ده «انجمن طنزنگاران آذربايجان، آديندا بير مركز برپا ائتمه‌سي قرارينا گلديك. من، آرش‌آزاد، علي حامد ايمان، فيض‌اللهي، پايگذار، نجاراوغلو، يالقيز… و بير نئچه ديگر دوست بو ايشه باشلاديق.
البته سايره ايش‌لريمي، بو ايش‌ده «داش» لارين چوْخلوغوندان، نهايت آياق توتمادي و ياري‌دا قالدي. همين ايش‌ده بير پارا فوْرم‌لار يازيليب و «تابعه مركزلره» وئريلمه‌لي‌ايدي تا اونلار بو باره‌ده «تحقيق و تفحص» ائديب و نظرلرين اعلام ائتسين‌لر.
فورم‌لاري يازاركن «آرش» منه اوز دؤندريب، دئدي: «لطفاً يازين مني هر كيم‌دن سوروشورلار، سوْروشسون‌لار. تكجه آرواديمدان سوْروشماسين‌لار و سوراغ‌ توتماسين‌لار، نيه‌كي بيليره‌م اوْ، منيم حاققيمدا نه‌لر دئيه‌جك‌دير!»
آنجاق اوْ دئيه‌ن‌كيمي اوْلمادي، بوگون گوره‌ك اوْنون «ائوي» اوْنون باره‌سينده نه‌دئيير:
شعر… (مثلا!)
واه- واه! گئنه گلدي كيشي
توك‌لري بوْز، ساري ديشي
سيگار الينده توستولور
دئيه‌ن يوْخدي باشقا ايشي

فيسقيرديري، چيسقيرديري
كلاّش‌لاري قيشقيرديري
ديسگينديريب ائشقيرديري
باسير نامرده داغ شيشي

نه بانك‌‌دا بير قرض‌‌حسنه
باخ جيبينده يئل اسنه!
سلام وئرمير يول كَسَنه
سوْوور هده‌ر يايي- قيشي

يالان‌لارين اوستون آچير
بيرده باشينا گول ساچير!
اوْدور هامي اوْندان قاچير
لاپ بئله ائوده‌كي پيشي!

صانديق آچير، پامبيق تؤكور
چيبان‌لاري ده‌لير، سوكور
يوْرغونلوقدان ديزه چؤكور
دئيدن يوْخدور سن‌جه كيشي؟!

يوْخسولو باشا مينديرير
دينمه‌ين‌لري دينديرير
هر يئته‌نه بير يئنديرير
باخمير بو اركك‌دير، ديشي!

هاردا شرّ وار، بو اوْردادير
گاهي توْي‌دا، گاه گوْردادير
بيرگون گؤره‌جك توْردادير
اوندا توتار زپ‌دن ج…ي!

به مناسبت چهارم دی ماه سالروز تولد حمیدآرش آزاد
به مناسبت شصتمين سال تولد شاعر خوب طنزنويس و طنزپرداز كشورمان، جناب آقاي (حميد آرش‌آزاد) غزلي تقديم ايشان مي‌گردد كه اميدواريم مورد قبول واقع شود.
با تشكر: جعفر سرخي
تو به اقليم (امين)، روح اميني (آرش)!
تو به انگشتري طنز، نگيني آرش!
هر كجا مي‌نگرم، صحبت طنازي توست
زآن‌ كه اعجاز گر طنز مبيني آرش!
زينت آراي جهان نيست مگر اهل سخن
دربر اهل سخن، صدرنشيني آرش!
روزگارت همه در حسرت آزادي شد!
زير اين بار گران، زار و حزيني آرش!
رتبت طنز تو چون مردم عالم سنجيد
جمله گفتند كه بر عرش بريني آرش!
درد ما را به جز اين طنز تو، درماني نيست
كه جگرسوخته را، ماء معيني آرش!
نه فقط طنز تو ما راست كه در تبريزيم
همه افراد وطن را تو عجيني آرش!
گذر عمر به شصت آمد و اينك بينم
شاد از اين عمر ثمربخش ثميني آرش!
گفت (سرخي) كه به ملك سخن طنز كنون
چو رطب، صاحب آثار وزيني آرش!

ارسال دیدگاه