صافی تبریزی / رضا همراز

در آذربایجان مرحوم کریم آقا صافی تبریزی را بیشتر با مراثی  و نوحه های جانسوزش بیشتر می شناسند تا دیگر اشعارش  . در دهه عاشورا و لیالی ماتم مدّاحان اشعار سوزناک این شاعردلسوخته را خوانده و ملّت اشک خون از چشم خود جاری می نمایند . متاسفانه در تذکره ها و کتابهای ادبی فقط به ابیاتی از غزلیات و یا اشعار وطنی این شاعر سترگ اکتفا گردیده و روایات و داستانهایی مبنی بر اینکه ایشان اول غزل سرا بوده ولی بعداً به سرودن اشعار مراثی روی آورده و از این روی آن اشعار را خود از بین برده است !!  و یا آن اشعار را به چاپخانه سعادت داده بودند که با مشتعل شدن چاپخانه ، آن اشعار نیز بکلی از بین رفتند !! را بارها خوانده و یا شنیده ایم . متاسفانه نه تذکره نویسان و نه ادیبان ، این داستانها را هیچ وقت کالبد شکافی نکرده و نتیجه این شده که اشعار وطنی و غزلیات زیبای این شاعر « صافی» ضمیر و طراز اوّل همیشه در محاق باشد . در این نوشته سعی خواهد شد با مراجعه به دستنوشته ها و اسناد خانوادگی مرحوم صافی روی دیگر سکه نوشته شود .

صافی تبریزی که بود ؟

زنده نام کریم آقا صافی تبریزی فرزند حاجی محرّم بن حاج جعفر دایی مرحوم و مشهور که خدماتشان در تبریز به آبادانی شهر و دستگیری از فقرا زبانزد و اظهر من الشمس می باشد ، یکی از شعرا و روشن فکران تبریز بود که به سال ۱۲۶۵ شمسی در محله سرخاب ، در دامنه کوه سرخ فام عینالی تبریز دیده به هستی گشود . بی جهت نبود که مردم تبریز در قدردانی و تکریم خاندان حاج جعفر دایی نغماتی سروده بودند که دو قطعه از آنها تقدیم می گردد :

الكي‌ قويديق‌ باجي يا

قويمور خميرلر آجي يا

قيمايور باجي‌ باجي‌ يا

زماني‌ دوندر آللاه‌

حاجي‌ شيخي‌ گونده‌رآللاه‌

يا

حاج‌ جعفر دايي‌ ائلين‌ داياغي‌

آللاه‌ ساخلاسين‌ بلادن‌ باري‌

 متاسفانه از استادان و مدارسی که در آنها تلمّذ نموده اطلاعی نداریم . امّا همین قدر می دانیم که او اطلاعات معمول آن زمان را کسب کرده و پا به دایره اجتماع می گذارد . از نزدیک شاهد کشمکش های مشروطه می شود ، دار زدن روسهای غاصب ثقه الاسلام شهید و یارانش را از نزدیک مشاهده کرده و شعری را در رثای آنها می سراید که آن وقت ها آن شعر زبان زد مردم کوچه و بازار بود . در شعر یاد شده مرحوم صافی حرف دلش رااین چنین بیان می کند :

اي‌ وطنه‌ بذل‌ اليين‌ نقد جان‌

 ملته‌ دار اوسته‌ وئرن‌ امتحان‌

ياده‌ سالاندا وطن‌ آغلار سيزه‌

 صافي‌ شيرين‌ سخن‌ آغلار سيزه‌

**

چكديله‌ داره‌ سني‌ منصور وار

تاپدي‌ شرافت‌ سن‌ ايله‌ چوب‌ دار

ياده‌ سالاندا وطن‌ آغلار سيزه‌

 صافي‌ شيرين‌ سخن‌ آغلار سيزه‌

**

خيدمت‌ ائدوبسن‌ وطنه‌ دينه‌ سن‌

بيزدن‌ او ا…ساري‌، دئينه‌ سن‌

اولدو وطن‌ كفرين‌ الينده‌ اسير

سن‌ بيلرسن‌ ملتيميز نه‌ چكير

ياده‌ سالاندا وطن‌ آغلار سيزه‌

« صافي »‌ شيرين‌ سخن‌ آغلار سيزه‌

چند سال بعد از آن ماجرای خونین و دلسوز ، خبر شهادت جانکاه ستارخان را می شنود ، قیام و شهادت همشهری خود کلنل محمد تقی خان پسیان را نیز شاهد می باشد ، قیام مستعجل شیخ محمد خیابانی در تبریز روی می دهد و ایشان با آغوش باز از این قیام استقبال کرده و به قیام نهضت آزادیستان می پیوندد. اشعار خود را به روزنامه پرآوازه و با نفوذ تجدّد می دهد و آنها با آغوش باز  چاپش می کنند که دو نمونه از آنها ذیلا ً ارائه می گردد .

              غزل

ای محتکر ! از ناله جانکاه بیندیش

وز شیون شب ، آه سحر گاه بیندیش

آه دل مظلوم ، کند ریشه عمرت

بیداد کرا ! از اثر آه بیندیش

ابنای وطن داد به هر سوزند از جوع

از حسن جوانان وطن خواه بیندیش

وقت است قد افرازد اگر دار مجازات

چیزی که تو داری ز وی اکراه بیندیش

در معرض خوف است اگر جان تو سهل است

از مسئله غارت خرکاه بیندیش

بردار سر از بالش غفلت … به بخوایی

فکر بکن از حال شو آگاه بیندیش

در دوره مشروطه مشو غره باقبال

از عافیت نفرت و اکراه بیندیش

آن چاه که کندی تو به هم نوع خود از کین

شک نیست بیفتی به همان چاه بیندیش

بر محتکران این همه تذکار ز « صافی » است

ای آنکه شدی آگه از این راه بیندیش . (۲)

                      غزل

از هر چه گفته ایم همین گفته خوشتر است

کاهنگ انتخاب ، بسی روح پرور است

باید زما شوند وکیلان منتخب

هرگز نه از شواهد غیبی مقرّر است

مردان نیک فطرت اگر بر گزیده شد

طالع به یاری آمده ، اقبال رهبر است

اشخاص با بصیرت و فعّال و نوع دوست

یک نعمتی است و با همه دنیا برابر است

هرگز به گفتن من و تو احتیاج نیست

« معشوق خوبروی چه محتاج زیور است ؟ »

ایران چه ؟ و وطن چه ؟ و ملّت چه ؟ نام چه ؟

بر درد آن خورد که دلش پر ز آذر است

بادا نوید بهر کسانی که تاکنون

مقهور ضرب پنجه جمعی ستمگر است

با اکثریتی ز طرفدار رنجبر

مقصود در برابر و مطلوب در بر است

« صافی » ز شیخ کرده اگر اقتباس چند :

هر یک بجای خویش چو درّ است و گوهر است . ( ۳)

 بعد از به خون نشستن قیام  قائد آذربایجان ، شیخ محمدخیابانی به دست مخبرالسلطنه هدایت دلتنگ می شود و تنها چیزی که از دستش بر می آید با سرودن شعری دینش را این چنین ادا می نماید .

سرود ملّی در آهنگ ژاندارمری ( در ترحیم شهدا گفته شده . با اتفاق خود روسها که قاتل بودند ۱۳۳۵ )

شکر خدا را که وطن شاد شد

    پایه ی بی داد ز بنیاد شد

ملت ایران ز غم آزاد شد

    تا ابد به آزادی بمان ای وطن

زنده هم بدین شادی بمان ای وطن

  پاینده به آبادی بمان ای وطن

=+=+=+==

ما همه امروز به صد آه و داد

    دوره ظلم و ستم آریم یاد

روح شهیدان وطن شاد باد

       تا ابد به آزادی بمان ای وطن

+=+=+=+=

آنکه به احیای وطن شد شهید

   آب زخون داد به تخم امید

وه چه خوش امروز به مقصد رسید

    تا ابد به آزادی بمان ای وطن

=+=+=+=+

ما همه محمود و وطن تو ایاز

   گر به سر دار کنی سر فراز

ورنه به ته چاه دهی امتیاز

  تا ابد به آزادی بمان ای وطن

=+=+=+=+

با تو وطن بر همه ارباب هوش

زهر چو شکر بود و نیش و نوش

بی تو چه ما و چه سباع و وحوش

   تا ابد به آزادی بمان ای وطن…

البته در این مورد مرحوم میر عبدالحسین خازن خیابانی شاعری که گویا از نعمت خواندن و نوشتن محروم بود نیز شعری دارد که تقریباً ترجمه شعر صافی است  .

میللی سرود هیئت ژاندارمری آهنگینده

شکر اولا اللاهه وطن شاد اولوب

   قید ستم دن هامی آزاد اولوب

ظلم گئدوب مملکت آزاد اولوب

   قان لا صفا تاپدی باهار وطن

گولشن وفا اولدو کنار وطن

   جانیمیز اولا خوشدو نثار وطن

=+=+=+

ای وطنه بذل ائلیه ن نقد جان

  ملته دار اوسته وئره ن امتحان

محو اولا مشکل دی بو نام و نشان

   قان لا صفا تاپدی باهار وطن

=+=+=+

یاسه باتیب یاسمن آغلار سیزه

   بولبول شیرین سخن آغلار سیزه

یاده سالاندا وطن آغلار سیزه

  قان لا صفا تاپدی باهار وطن

+=+=+=

چکدیله داره سیزی منصور وار

  تاپدی شرافت هامی دار و دیار

بسدی سیزه بو شرف و افتخار

  قان لا صفا تاپدی باهار وطن

=+=+=+

آهیمیزین گورکیله آثارینی

 پوزدو قوی پنجه لر افکارینی

کشف ائله دی خایینین اسرارینی

   قان لا صفا تاپدی باهار وطن

===+=++

خدمتیزین حوسنو نمایان اولوب

 اهل وطن خرم و خندان اولوب

قبرلریز رشک گولوستان اولوب

   قان لا صفا تاپدی باهار وطن .

دل صافی روشن ضمیر از نیرنگ های اشخاصی از قماش مخبرالسلطنه هدایت خون بود . او حیله گری های این روباه پیر را به باد انتقاد گرفته و در شعری دیگر از شهادت مرشد خود ، یعنی شیخ محمد خیابانی خون گریه کرده و حرف دلش را این چنین بیان می نماید :

… مخبر السلطنه چه سخت دلی

 چه ستم پیشه و چه جلاّدی

اندرین شهر هیچ ندانستی

 کردی ای بی خبر چه بیدادی

تیشه دادی به دست استبداد

کندی از بن درخت آزادی

اگر چه داده کرورها لیره

 آنکه دارد خیال شدادی

ای فروشنده عروس وطن

همچو تو کس نه کردی قوّادی …

  اما بعد از آن ظاهراً صافی سکوت اختیار می کند . چرا که در مطبوعات ادواری سراغ و یا شعری از ایشان دیده نمی شود .زیرا ازسخنان و وعده های پوچ و تو خالی مسئولین و دست اندرکاران ظاهراً خسته شده بود . خود در مستزادی که به هنگام دست به هم دادن روس و انگلیس گفته این چنین بیان می کند :

ملك‌ ايران‌ گشت‌ ويران‌، تا به‌ كي‌ بي‌ همتي‌             اي‌ وزیران‌ غيرتي‌

کشت‌ ما ايرانيان‌ را درد اين‌ بي‌ غيرتي              ‌اي‌ وكيلان‌ همتي‌

انگليس‌ اندر جنوب‌ و روسها اندر شمال‌                گشت ايران‌ پايمال‌

هر يكي‌ داخل به‌ كار خويشتن‌ با نيتّي‌                  اي‌ وزیران‌ غيرتي‌                        

اردشیر بابکان ، شاپور ذوالکتاف کو ؟                 رحم کو انصاف کو ؟

داشت آخر اهل ایران عزتی و شوکتی                   اي‌ وزیران‌ غيرتي‌

چشم حسرت بازکن تاریخ ایران را نگر             پس چه شد آن سیم و زر

بود خود ایرانیان را بی نهایت ثروتی            اي‌ وزیران‌ غيرتي‌                                  

شاه ایران بود یکسر  تاخت تا هندوستان          با سپاه بیکران                        

کو اثر زآن پیشرفت  کار و زان با قدرتی         اي‌ وزیران‌ غيرتي‌                         

گر كسي‌ از ما بپرسد قدرت‌ ماليه‌ را               حالت‌ حاليه‌ را                             

جز  فلاكت‌ لشكرو کشور ندارد صحبتی‌                  اي‌ وزیران غيرتي‌

رشته هر مملکت دست وزیر است وکیل                            الدخیل ات الدخیل

وقت جدیّت بود نی موقع بی حالتی                        اي‌ وزیران غيرتي‌

مجلس شوراست یا حراج بازار است این                   رنج و آزار است این

عین استبداد شد مشروطه با هر زحمتی                      اي‌ وزیران غيرتي‌

مانده است دولت چون ماه صاحب هاله را                      شش هزار ان ساله را

ضعف حال و انگسار هیئت محویتی                          اي‌ وزیران غيرتي‌                     

صاحب افکار عالی بود ایران را وزیر                      آن امیر بی نظیر                        

آنکه کشتندش به دلها ماند داغ حسرتی                      اي‌ وزیران غيرتي‌

صد هزاران همچو « صافی » میکند قدح شما                  از در صافی بیا

حرف تشبیه است این رحمی به حال ملّتی                      اي‌ وزیران غيرتي‌ .

صافی کسی نبود که از قصه ها و غصه های دور و برش بی خبر باشد یا آنها را به بوته نسیان و فراموشی بسپارد . زمانی که شاهد قهرمانی های یوسف خان لکستانی در فاجعه موسوم به لکستان می شود دل نازک تر از گلش می گیرد . هنوز این داغ از دلش نرفته جنایات جلوهای متجاوز و از خدا بی خبر را در اورمیه می بیند . تنهاترین چیزی که از دستش می آید ابراز همدردی با مظلومین منطقه غرب آذربایجان می شود که در مقطعی آب شیرین از گلویشان نرفته بود و در ضمن شعری می گوید :

خون شد دلم از قصه ی جانسوز لکستان

کس نیست از این فاجعه کو داد ندارد

نرفته هنوز از دل ما داغ اورومی

کو داغ دای زآن همه بیداد ندارد

ویران شده بس لانه و مرغی به وطن نیست

شیون ز جفاکاری صیّاد ندارد …

این شاعر فزون مایه در جای جای اشعارش حرف دلش را چه آشکارا و چه در لفافه بیان می کند . چرا که او اعتقاد داشت تنها حربه شاعر متعهد اظهار بیان اش است . این شعر نیز یکی دیگر از اشعار بو دار شاعر است که شاید احدی در آن مقطع نمی توانست این چنین بی محابا دل به دریا زند .

محتسب با دزد گشته یکدل و دمساز باز

خانه ملت بود ویرانه از این ساز باز

چون طلسمی سکّه ی خاین زبان بندی کند

وجه نقدش کرد کار صد هزار اعجاز باز

اولیای مملکت ! رحمی به حال بی کسان

سیل خون شد اشگهای دیده غماز باز

کار نجاری عبث بر دست خیاطان مده

شد سفالین کوزه سازان از چه گوهر ساز باز

مجمع نسوان مگو در خطه تبریز نیست

انجمن های زنان شد دکه خباز باز

چون خورد رشوه و کیلان بلد ای بی خبر

تهمت است این بهر چندین تن کس ممتاز باز

یاری اغیار را محتاج نبود فرقه ای

کر ز راه راستی اید همه همراز باز

کشتنش بهتر کسی کو بر مقام روح ماست

کر کند یاران به افکار غلط آغاز باز

خاک بر سر هر که را بر بوسلیک آواز بود

مایه اش اکنون رسد بر پرده ی شهناز باز

حرف حق « صافی » بود از سیف قاطع تیز تر

از گلوی کشته ی  آید گر این آواز باز . (۷)

بازتاب شرارت اسماعیل آقا سمکو در شعر صافی تبریزی :

تاریخ مشعشع آذربایجان ، به خصوص در دوره معاصر دستخوش اتفاقات بسیاری بوده است . پاره ای از این اتفاقات و قضایا را ملت شخصاً به وجود آوردند مانند نهضت مشروطه که به توسط حاکمیت وقت از مسیر واقعی خارج شده و عده ای از آنها را که در واقع اغتشاشات و فتنه ها بودند به توسط یاغیان صورت می پذیرفت . از مهمترین این شرارت ها ، فتنه شیخ عبیدالله شمزینی و اسماعیل آقا سمکو را در این ولایت می توان نام آورد که ملّت آذربایجان از این دو حرکت ناهنجار خاطره خوشی نداشته و بانیان ، حامیان و یاغیان این چنین اعمال ننگ آور را همیشه لعن و نفرین کرده و به باد انتقاد گرفته اند . تاریخ های اندکی که از این شرارت ها به یادگار مانده اند نیز گواه صادقی بر سخنان ما می توانند باشند . صرف نظر از مردم و مورخان ، شاعران نیز گاهی اوقات در اشعار خود این حرکتهای مرموز را و همچنین اوج قباحت آنها را مورد نکوهش و سرزنش قرار داده اند . نیک می دانیم که اسماعیل اقا شکّاک معروف به سمکو که در میان مردم آذربایجان بیشتر به « سمیتقو » معروف است در سال ۱۲۹۸ علم طغیان برافراشت و این طغیان سالها ادامه یافت . اما در سال ۱۳۰۹ شمسی در اشنویه با مدیریت سرهنگ مراغه ای به تیر حق دچار و از پای در می آید . گویند در اکثر شهرها به خصوص غرب آذربایجان ملت به جشن و سرور ، پای کوبی و شیرینی خورانی پرداختند. در ابتدا بر اکراد باورش سخت بود که اسماعیل اقا سمکو به قتل رسیده و منکر این شدند اما با مشاهده جنازه اش به توسط همسر و نزدیکانش دیگر محرز گردید که بلی اسماعیل سمکو برای همیشه از صفحه روزگار حذف گردید !

شاعران چندی به شرارت ها ی این عصیانگر در اشعار خود اشاره کرده و به رشته نظم آورده اند . اما در این میان سهم دو تن از آنها بیشتر از دیگران است . یکی کریم آقا صافی تبریزی و دیگری میرزا علی معجز شبستری . نظر به اینکه این مقاله صرفا در تحلیل و معرفی اشعار مرحوم صافی می باشد ، لذا به مطالعه این شعر منتشر نشده اشاره می گردد .

در شهر جمادی الاول گفته شده ۱۳۳۸ در جنگ سمیتقو

ز غصه خون شده دل وصل یار می خواهم

رهایی از غم روزگار می خواهم

اگر چه از غم او تاب و توان بجان دارم

دوای خویش ز دست نگار می خواهم

فتاده نا خوش و رنجور و ناتوان وبر فصل

طبیب صادقی اندر کنار می خواهم

کنون سر راه وطن دوستان ز جان کو زند

برید خوش خبری ز آن دیار می خواهم

بیافت زندگی جاودان کسی که بمرد

من این مقام ز پروردگار می خواهم

چون غنچه بسته دلم پرده پرده خون دردی

خدا کند که نمیرم بهار می خواهم

بهار من بود آن روز جمله بر گردند

هلاک خویش در آن رهگذار می خواهم

صبا بیار از آن سو بهر شهر کردی

که توتیای بصر زآن غبار می خواهم

به انتظارم از آن رفته گان به جنگ خسان

که کامیابی از این انتظار می خواهم

به جمه قزاق و ژاندارم آنکه سرباز است

ز غیب فاتح آن کار زار می خواهم

به غیر شعر سرودن کرم براید کار

ز اول ای وطن رفته بار می خواهم

ز صافی دل خود مقصدم از این است

ظفر قرین شده با انتظار می خواهم .

جایگاه صافی در ادبیات رثایی آذربایجان :

چنانکه در سطور ابتدایی عنوان گردید ، مردم آذربایجان مرحوم صافی را بیشتر شاعر مرثیه می شناسند . این هم از آنجا ناشی می گردد که فقط اشعار رثایی مشارالیه  منتشر گردیده و دیگر اشعارش تا کنون در حجاب گمنامی به سر برده اند . از انصاف نیز نباید گذشت که اشعار رثایی اش نیز از جمله برترین و قوی ترین شعرهای سوزناک در آذربایجان شناخته شده اند . راقم خود به خوبی به یاد می آورد که دست در دست پدر مرحومم که در دهه محرم جهت تماشا یا عزاداری به سرای مظفریه می رفتیم در بین ازدحام نوحه خوانان اشعار چندی از ایشان را با حالت سوزناک ، سینه زنان و یا زنجیر زنان قرائت می کردند .هنوز هم بعد از گذشت دهها سال از ارتحال صافی مرحوم این مرثیه اش در ایام عزا نقل محفل عزاداران حسینی می باشد :

يوم‌ عاشورادي‌ يا روز قيامت‌ دور بو گون‌

 يا قيامت‌ عرصه‌سيندن‌ بير علامت‌ دور بوگون‌

عالم‌ باطنده‌ ايندي‌ كربلا قان‌ آغليري‌

خنجر قاتل‌ باخير مقتوله‌ هر آن‌ آغليري‌

بير طرفده‌ ليلي‌ زار و پريشان‌ آغليري‌

بير طرفده‌ زينبه‌ گويا قيامت‌ دور بوگون‌

گه‌ گلير تل‌ اوسته‌ اول‌ نالان‌ باشيندا اللري‌

گه‌ يغير باش‌ سيزلاري‌ باشه‌ توكور ياش‌ گوزلري‌

گه‌ گئدير گاهي‌ دورور از بسكه‌ تيترير ديزلري

‌ آخير اول‌ بيچاره‌ ده‌ گور بير نه‌ حالت‌ دور بو گون‌

هر طرفدن‌ ايندي‌ دشمنلر آليب‌ دوروبري

‌ قانه‌ غلطان‌ ايليوبلر شاهزاده‌ اكبري‌

تيغ‌ و خنجرله‌ اولوبدور پاره‌ پاره‌ پيكري

‌ام‌ ليلي‌ گورنجه‌ صاحب‌ سعادت‌ دور بو گون‌…

امضاء های صافی :

مرحوم صافی تا جایی که می دانیم فقط با تخلص صافی شعر می سرود. اما گاه گاهی نیز با امضای دیگری نیزی اشعاری از ایشان به یادگار مانده است . یکی از این امضاء ها « سرسری » می باشد . این مورد به اشاره ادبیات پژوه معاصر آقای اصغر فردی مقدور گردید که برایم تازه گی داشت . ذیلاً شعری را که با این امضا سروده تقدیم گردیده اضافه می نماید که در دستنویس شعر هشت بیت ذکر شده با تخلص ، امّا در شعر منتشره در جریده فریده تجدّد هشت بیت که بدون تخلص و با چند بیت که دارای چند تفاوت می باشد .

ما وطن خواهان برون کردیم از دل کینه را

کس دریغ از ما ندارد کینه دیرینه را

گه بشورانند شهری را به ضد همدگر

گه زنند آتش به دل ، گه بر جگر ، گه سینه را

ای به روز شنبه ها شعری تو در جمعه امام !

فرق نبود پیش عارف شنبه و آدینه را

عیب ها بر مردم صالح شماری از غرض

نقش خود بنما کسی گر بنگرد آیینه را

مکرو سالوس و ریا پنهان به زیر دامن است

یا رب آتش کی فتد آن خرقه پشمینه را

احتکار غله خود ظلم است وقت احتیاج

صد هزاران بی بضاعت عاجزو مسکینه را

ما به مرکز تابعیم و ما مطیع دولتیم

ای صبا بر گو خدا را هیئت کابینه را

هر دو محتاجند یکسان اهل آذربایجان

حکمران مقتدر را و کبوتر چینه را

صافی یا هر کس که ایرانی است طالب کی شود

پکه چو روس را گاهی خورد می فضیه را . (۸)

                                         بیستم شهر شوال ۱۳۳۵

اشعار ترکی صافی :

صافی به دو زبان ترکی و فارسی شعر می سرود که خوشبختانه کل سروده هایش اکنون در دسترس است . هنگامی که به مراثی شاعر می نگریم می بینیم که ایشان صرفاً یک شاعر مرثیه کو می باشند ، زمانی که به اشعار وطنیه اش چشم می دوزیم ، او را یک شاعر تمام عیار انقلابی می بینیم و زمانی که با غزلیاتش روبرو می شویم او را صرفاً یک شاعر غزلسرا می بینیم . مصداق های ارائه شده بیشتر در اشعار ترکی وی صادق می باشند . اما لذتی که در غزلیاتش است آدمی را به یاد غزلیات صراف تبریزی ، راجی و … می اندازد . با این اوصاف دو قطعه از غزلیات نابش را تقدیم نموده داوری را به شما خواننده فاضل وا می گذارم .

                    غزل ترکی

بير كونول‌ كي‌ سن‌له‌اي‌ سيمين‌ بدن‌ مانوس‌ اولا

 نه‌ روادير محبس‌ غمده‌، بئله‌ محبوس‌ اولا

گرچي‌ چوخ‌،چوخ‌ پخته‌ سن‌، امما بو ايشده‌ خام‌ سن‌

بيلميسن‌ معشوقه‌ ليك‌ رسمين‌ گوزل‌ افسوس‌ اولا

بير سني‌ توتدوم‌، هامي‌ دونياني‌ آتديم‌، ايسته‌مم                                                 ‌

تاج‌ قيصر، جام‌ جم‌ يا تخت‌ كيكاووس‌ اولا

خانه‌، خانه‌ كونلومو نار محبت‌ يانديرير

 سوز دل‌ بير شئي‌ مرئي‌ دير مگر، محسوس‌ اولا

درد عشق‌ ياره‌ درمان‌ ائيله‌ ينمز بير طبيب‌

 خواه‌ ارسطو خواه‌ جالينوس‌ و بطليموس‌ اولا

دويدون‌ « اني‌ اول‌ المحبوب‌« طلبين‌ شعرده

‌ سن‌ كيمي‌ سلطان‌ گرك‌ عالمده‌ صاحب‌ كوس‌ اولا

سن‌ رئيس‌ زمره‌ خوبان‌ عالم‌ سن‌، گرك                                                          ‌

 هر كيمين‌ آدي‌ گوزل‌ اولسا سنه‌ مرئوس‌اولا

ايسته‌رم‌ سن‌له‌ بو تئزليكده‌ نصيبيم‌ حقدن‌

 مرقد شاه‌ رضا، سلطان‌ شهر طوس‌ اولا

سوز عشقه‌ چاره‌ قيل‌، سوندور بو كونلوم‌ آتشين‌

  قويما بو بي‌چاره‌ « صافي‌« بي‌سبب‌ مايوس‌ اولا .

               غزل                  

جمالین نقشینی ایستردی نقاش قدر چکسین

قالیب حیرتده بیلمزدی او صورتده نه لر چکسین

قیام قامتینده گوردو آثار قیامت وار

تعجب ائتدی گئتدی تا موثردن اثر چکسین

مجانین ره عشقه گوروب زنجیر لازیم دیر

چکیب بیر زولف کیم هر تار ده یوز مین نفر چکسین

آییردی زولفدن بیر تئل چکیب سالدی جبین اوسته

سپهر حوسنده ایستردی بیر شق القمر چکسین

جبینین چکدی اما ائیله دی عاشیق لره مقتل

کی هر کس ایسته دی لازیمدی درد ترک سر چکسین

چکنده قاشلارین طرحین هیلال آسا گوروب گردون

بو فکره دوشدو آی نقشین پوزوب نقش دگر چکسین

گوزون بنزتدی بیر آهویه سالدی سونبولستانه

دئدی بو صید الیندن هانسی صیاد ال چکر، چکسین

یئتیشدی صفحه ی رخسارینه قالدی تعجّبده

اوزون هئچ بیلمه دی خورشید چکسین یا قمر چکسین

دهانین اوخشادا گوردو خطادیر نقطه ی میمه

اگر چکسه گرگ اول نقطه دن هم میم لر چکسین

زبس کی قیلدی شیرین کاریلیق چکدیکجه هر نقشین

گول عطری وئردی ایستردی لبین گولبرگ تر چکسین

دوشوب مدهوش « صافی » تک قلم الده قلم اولدو

قیریلدی رشته، مومکون اولمادی نظمه کمر چکسین .

چاپ های اشعار صافی :

تا جایی که راقم این سطور تحقیق نموده است نخستین دیوان اشعار شاعر موصوف در حیات شاعر به نام « گنجینه حسینی » با مقدمه خود سراینده منتشر گردیده بود . بعدها نیز این مجموعه بارها منتشر گردیده است . در سالهای بعد نیز مجموعه ای از اشعار صافی به خط مرحوم حاج حسن هریسی توسط نشر فردوسی تبریز انتشار یافت . این چاپ نیز چندین بار به صورت افست منتشر شد . یک مرتبه هم به توسط همین ناشر یاد شده و به خط  خوشنویس با تصحیح مرحوم حاج حسین صحاف تبریزی منتشر گردیده بود . اما اخیراً اشعار رثایی این شاعر توانمند به کوشش حاج محمد رضا صدرالدینی که در چاپ و نشر کتب دینی به خصوص رثایی اهتمام جدّی نموده و شخصاً علاقمند می باشند ، در دو جلد به سال ۱۳۸۵ شمسی توانستند با اشعار الحاقی چاپ ناشده ، منتشر نمایند . امّا متاسفانه غزلیات ترکی و فارسی و اشعار سیاسی – اجتماعی صافی که به دو زبان ترکی و فارسی سروده است ، تا کنون به جز تکه هایی انتشار نیافته اند که امید می رود روزی چشممان به اوراق این اشعار که ابیاتش کم نیست ، روشن شود . البته مسموع است شهریار شناس نامدار ، آقای اصغر فردی اشعار چاپ ناشده صافی را در وجه همت خویش قرار داده اند که آرزو مندیم هر چه سریع تر از قوّه به فعل آورند .

 

ورّاث صافی مرحوم :    

از کریم آقا صافی تبریزی پنج فرزند اناث و ذکور به یادگار مانده . چهار دختر و یک پسر . متاسفانه هر چهار دختر دارفانی را وداع گفته و فقط کوچکترین فرزندشان حاج محمد آقا حالیا ایّام کهولت سن را در تهران می گذرانند.اولین فرزند ایشان مرحومه فاطمه خانم متولد سال ۱۲۹۱ بودند که وی را در ایّام صباوت یعنی ۲۸ آبان ماه ۱۳۱۱ به عقد پسر خواهرشان مرحوم اسدالله خان جعفری تبریزی می آورند ( مرحوم اسدالله خان جعفری تبریزی متولد۱۲۸۱ ،خود اهل ذوق بود و پاره ای از اشعار پدر زن خویش یعنی صافی مرحوم را با خط زیبای خود تحریر نموده بود . از ایشان علاوه بر اوراقی از اشعار یاد شده از اشعار دیگر شعرا به انضمام مکتوباتی به یادگار مانده است . ) فاطمه خانم که در چتر حمایتی این چنین پدری بودند جزء شش تن از دخترانی بودند که در تبریز دیپلم گرفته اند.ایشان در سال ۱۳۸۷ در زادگاه خود تبریز دارفانی را وداع می گویند . در وفات این علیاء مخدره مرحوم محمد سهرابی « صدیق تبریزی » مرثیه ای گفته بودند که شایسته است در اینجا تقدیم گردد :

عزا عزای گرانمایه دختر صافی ست

نژاد پاک و درخشنده اختر صافی ست

در خزینه تقوا و عصمت و پاکی

که گوهرش ز مهین کنز اطهر صافی ست

به هر کجا که نگه کرده ام به محفل غم

بیان نوحه صافی و گوهر صافی ست

به عالمی است برابر اگر نظاره کنی

لوای شاه شهیدان که بر سر صافی ست

به بزم ماتم سلطان دشت کرب و بلا

همیشه نوحه صافی بیانگر صافی ست

بیا به بزم عزای حسین تا بینی

که نقل مجلسیان شعر برتر صافی ست

« صدیق » در صف محشر به روز رستاخیز

شهید دشت بلا یار و یاور صافی ست .

فاطمه خانم در حفظ و حراست اشعار پدر خویش از جان مایه گذاشته بود. او بود که پی به اهمیت دستنویس های پدر پی برده و چون درّ گرانمایه ای از آنها حفاظت می نمود . بعد از وفات ایشان خانواده و فرزندانش صلاح را در این می بینند که این اشعار دستنویس به آرشیو دائی شان ، یعنی حاج محمد آقا صافی در تهران انتقال یابد و چنین نیز می گردد . از این مرحومه ، نامه های چندی که به فرزند خود یعنی آقای دکتر فریدون جعفری تبریزی نوشته بودند در دسترس می باشد که جهت آشنایی با قلم این نجل شریفه به یکی از آنها کفایت می گردد :

نور چشم گرامی فریدون جانم

کاغذ شما یک هفته قبل رسید . اگر شما هم دیر به دیر کاغذ می نویسید مثل اینکه دیگر فراموش می شویم و بعد از کاغذ به فاصله دو سه روز کارتی که از هلند نوشته بودید رسید نمی دانم راجع به دانشگاه که نوشته بودید خان داداش چه طور جواب داده ؟ انشالله در این نامه ما را با خبر می کنید . بسته سیگار که من فرستاده بودم خوب اسم نبردید که رسیده است یا نه . حتماً انشا الله رسیده چون بنا به نوشته شما با پست هوائی فرستاده بودم و چند روز بعد چهار بسته که حاوی شیرینی و میوه چهارشنبه  بود خان داداش فرستاده . البته با پست زمینی . نمی دانم تا حالا رسیده یا نه ؟ اگر از حالات ما جویا باشید بحمدالله سلامتی حاصل و غیر از دوری شما ها ملالی نیست . حوری  و پری و جمشید مشغول هستند و همگی سلام دارند . خسرو خان دوره که می خواست برای بانگ کشاورزی به بیند تمام شده . از ۱۶ اسفند مشغول خواهد شد . فیروزه نیز با بچه هایش الحمدالله سلامت هستند و سلام دارند . منزل خاله جان همگی سلامت و سلام دارند . نمی دانم چطور شده شبی که در این شهر آشنا شده بودید محلی در دانشگاه نشد که به شهرهای دیگر بروید . اگر تا رسیدن این کاغذ نامه ننوشته اید از احوالات خود مفصلاً برای من هم بنویسید . حالا که من این کاغذ را می نویسم تقریباً یک هفته بعد مانده و مشغول کارهای عید هستیم . این است که قدری دیر کاغذ نوشتم. گلهائی که پارسال فرستادید بعضی ها را در پائیز کاشتیم حالا گل می دهند . شبوها که امسال اینجا زمستان سرمای سخت نداشت در حیاط توی باغچه بودند و حالا پر از گل می باشند و من پیوسته از دیدن آنها یاد شما می افتم که دعای خیر شما را فراموش نمیکنم . یدی یاینجا دیر کاغذ می نویسد نمی دانم با شما چطور مکاتبه دارد باید همدیگر را فراموش نکنید . در عید اینجا باز جای شما خالی خواهد بود . انشا الله که خداوند قسمت کند که باز در عید پهلوی هم باشیم . خان داداش که خیلی به همه چیز اهمیت نمی دهد که آن هم برای شما یک نواری از صدای همه پر کند و بفرستد انشااللله شما باز هم یکنواری از صدای قشنگت اگر امکان داشت پرکرده بفرست که من با شنیدن صدای شما شاد و مسرور گردم . زیاده سلامتی شما را از خداوند متعال مسئلت مینمایم .

قربانت  فاطمه جعفری

بعد از فاطمه خانم نیز عالیه خانم و پشت آنها جمیله خانم  ( عیال مرحوم حاج عباسعلی فاکر  از بانیان و زحمتکشان انجمن خیریه نوبر تبریز ) و رباب خانم ( متولد شب دوشنبه دوم شهر شعبان ۱۳۴۴ ) می شوند. مرحومین عالیه خانم و جمیله خانم نیز بسان سایر خواهرانشان از نعمت سواد برخوردار و با موسیقی و ساز نیز آشنا بودند . کوچکترین فرزند کریم آقا صافی نیز حاج محمد صافی تبریزی  ( متولد شب جمعه هفدهم شهر شوّال ۱۳۴۷ ) می باشد که هم اکنون کل دستنوشته های پدر در تملک ایشان باقی است .

وفات صافی تبریزی :

شادروان کریم آقا صافی تبریزی زیاد عمر نکرد . ایشان تقریباً در میانسالی در زادگاه خود ،دعوت حق را لبیک گفته و گویا در مقام شاه عبدالعظیم تهران رخ در نقاب خاک می گذارند . نزدیک ترین دوستانش در فراقش چندین ماده تاریخ گفته اند . منجمله مرحوم مشهدی علی اصغرذهنی تبریزی که خود از دوستان نزدیک شاعر و از مرثیه سرایان زبده ، طراز اوّل و به نام آذربایجان بودند :

۱- ای دل ز دل  برآور آه و فغان   به صافی

خون پاش تا دو چشمم سازد روان به صافی

از زخم داغ هجران سوزیست در درونم

چون نی نوا در اید از استخوان به صافی

در عالم کلام و در علم نکته سنجی

همتا کسی ندیدم از هنگنان به صافی

در فنّ و نظم و نثر و در منطق و فصاحت

حق داده بود الحق شیرین زبان به صافی

افسوس کز بر ما رفت آن ادیب کامل

حسرت نمود ما را دور زمان به صافی

سلطان عاشقان را عاشق ز جان دل بود

زان عشق زاد ره شد از لطف شان به صافی

آن شاعر حسینی دانی دلا کجا رفت ؟

عزّت چه داده شاه ذی عزّ و شان به صافی

دانم چو جان به لب بود جامی به داد لبریز

از سلسبیل شاه لب تشنه گان به صافی

روز دوشنبه   بیست و نهم ز  جیم   ثانی

حق داد  امر رجعت از این جهان به صافی

تاریخ  سال  فوتش (ذهنی )  چنین سروده

ما را گمان که گردد  جنّت مکان به صافی

در سلک هم سلوکی وز بهر قدردانی

بنوشت یک مدیحه هر قدردان به صافی .

۲- راقم این سطور متاسفانه نام سراینده این ماده تاریخ را ثبت ننموده است و اندکی با ماده تاریخ بالا فرق دارد . اما چون تاریخش همان است تقدیم می گردد .«ما را گمان‌ كي‌ گردد، جنت‌ مكان‌ بصافي‌ » ۱۳۵۳

۳-  این ماده تاریخ را که برای نخستین مرتبه منتشر می گردد مرحوم میرزا حسین یتیم ، که وی نیز از دوستان زنده نام صافی و خود شاعر و پدر مرحوم استاد محمد عابد بودند که بیشتر به  « مولانا یتیم » مشتهر بودند سروده بودند . «گنجينه‌ حسيني‌ به‌ خود كرد يادگار» ۱۳۵۳

تبریز زمستان ۹۳

منابع مورد استفاده  و توضیحات :

۱-روزنامه تجدّد  شماره ۱۷   سال اوّل – مدیر مسئول ابوالقاسم فیوضات  منطبعه تبریز

۲-روزنامه تجدّد / سال اوّل شماره ۸۳  چهارشنبه ۲۲ حوت ئیلان ایل ۱۲۹۶  ۲۹ جمادی الاولی ۱۳۳۶ -۳ مارس ، ۲۸ فورال۱۹۱۸  تبریز

۳-روزنامه تجدّد / سال اوّل  شماره ۷۶  چهارشنبه ۱ حوت ئیلان ایل ۱۲۹۶ / ۸ جمادی الاولی ۱۳۳۶  ۲۰ فوریه ، ۷ فورال ۱۹۱۸ / تبریز

۴- دیوان خطی کریم آقا صافی تبریزی . این دیوان اشعار مشتمل بر اشعار ترکی و  فارسی  چاپ نشده ( تعداد چند قطعه از این اشعار به صورت پراکنده در مطبوعات آن زمان منتشر شده اند ) به خط خود شاعر و گاهی اوقات به خط آقای سید ابراهیم از دوستان و منتسبین مرحوم صافی را نوه صاحب ترجمه آقای دکتر فریدون جعفری تبریزی که در جمال تالی مرحوم صافی می باشند به انضمام پاره ای اطلاعات و اسناد دیگر را بدون منّت در اختیار راقم قرار دادند که بدینوسیله از این  سعه ی صدر تشکر می شود .

۵- تبريزلي‌ كريم‌ آغا صافي‌ – رضا همراز. سایت اینترنتی www.rezahamraz.com

۶-گنجینه حسینی  – اثر مرحوم کریم صافی  به اهتمام انتشارات منشور تبریز ، جلد اوّل و دوّم  ۱۳۸۵ ( این دو جلد مجموعاً ۱۰۵۶ صفحه در قطع جیبی می باشند )

۷-روزنامه تجدد ، سال اوّل –  شماره ۴۲  سه شنبه ۷ ذیحجه الحرام ۱۳۳۵ – تبریز

۸- روزنامه تجدد ، شماره ۴۸ – سال اول   پنجشنبه ۳۰ ذیحجه الحرام ۱۳۳۵ – تبریز

ارسال دیدگاه